تبليغاتX
زندگی را با تو می خواهم

زندگی را با تو می خواهم

حرفای خدای مهربون...

 
 
سلام دوستای گلم خوبین؟دلم برا همتون تنگ شده بود مرسی از شما دوستای گلم
 
که هیچوقت منو تنها نمیذارین و همیشه میاین پیشم و با نظرات خوبتون بهم دلگرمی میدین
 
خیلی وقته آپ نکرده بودم امشب یه مطلبی به چشمم خورد که خیلی خوشم اومد گفتم برا
 
شما دوستای خوبم بذارم.امیدوارم که خوشتون بیاد عزیزانم....
 
 
 
 
 
 امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،

حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،

از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که

 مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي

فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما

تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري

 نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم

 مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت

تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.

با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.

متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي

 که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد

 که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.

نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت

زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از

 برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را

 نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي

 خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً

 به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به

تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو

 چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان

دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.خيلي سخت است که يک مکالمه

يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه

 شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که یه کم با من درد دل کنی؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت
دارم. روز خوبي داشته باشي...

دوست و دوستدارت:خدا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 19:6  توسط نسرین  | 

یک ثانیه صبر کن....

پ
 
 
در امتداد گذر چند ثانیه
 
صبر کن...
 
تنها برای بودن باش.بمان
 
برای یک ثانیه
 
که اگر میدانستی ثانیه ها چقدر بزرگند...
 
به اندازه ی خشم طبیعت.به اندازه ی لطف خدا شاید
 
به اندازه ی یک قطره باران در کویر خشک غیرت
 
پس یک ثانیه صبر کن...
 
به کجا میروی صبر کن...
 
صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو
 
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
 
ای کبوتر به کجا قدری دگر صبر کن
 
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
 
ای عزیز جان من
 
تو اگر گریه کنی بغض منم می شکند
 
خنده کن
 
عشق نمک گیر شود بعد برو
 
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد
 
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
 
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمده
 
باش ای نازنین
 
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود
 
بعد برو....
 
 
 
 
در ذهن نیافرینمت می میرم
 
از شاخه اگر نچینمت می میرم
 
ای عادت چشمهای بی حوصله ام
 
یک روز اگر نبینمت می میرم....
 
 
دوستتون دارم دوستای عزیزم
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:8  توسط نسرین  | 

خدا جونم دوستت دارم...

 
 
زندگی دفتری از خاطره هاست  یک نفر در دل شب ....یک نفر در دل خاک...
 
یک نفر همدم خوشبختی هاست... یک نفر همسفر سختی هاست....
 
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما همه همسفریم (دکتر شریعتی)
 
آروم کنار پنجره میشینم چشامو میبندم میخوام برای چند لحظه غرق بشم
 
تو صفحات زندگیم ....پاورچین پاورچین میرم به دوران کودکی ام تا اون زمونی که
 
تو ذهنم نقش بسته چقدر ساده و پاک و بی ریا .روزهای خوب و خوش بدون هیچ
 
نگرونی و هیچ فکر و خیالی.تنها دغدغه ای هم اگه بود داشتن عروسک و
 
اسباب بازی و خاله بازیهای هر روزه مون بود کم کم بزرگتر که شدم دیگه
 
دنیام داشت رنگی تر میشد دوستای گلم هیچوقت یادم نمیره وقتی رفتم
 
 کلاس اول از شادی رو پا بند نبودم آخه فکرمیکردم خیلی بزرگ شدم
 
دلخوشی ام شد (بابا آب داد...باران آمد...آن مرد با اسب آمد)یاد میگرفتم
 
 که بنویسم من هستم زندگی را دوست دارم دیگه نمیدونستم چگونه باید باشم
 
یعنی تو فکرش نبودم گذشتند روزهای زندگی از پی هم بدون اینکه بدونیم چطوری...
 
بعضی وقتا آنقدر تو خودمون غرق میشیم که یه وقتایی یادمون میره که هستیم و
 
داریم زندگی میکنیم میدونین چرا؟چون زندگی رو خیلی سخت گرفتیم سفت و 
 
سخت چسبیدیم به زندگی درحالیکه زندگی نمی کنیم فقط روزامون میگذره ...   
 
خدا جونم خیلی دوستت دارم قربونت برم مهربونم از اینکه یه وقتایی ازت غافل
 
 میشم معذرت میخوام.ببخش اگه بعضی وقتا میزنم به سیم آخر آخه تو بزرگی
 
و من یه بنده ی خیلی کوچیک و کم تحمل.تا حالا باهام بودی همیشه محرم دل 
 
خسته ام بودی زمونایی که از دست نامردمان زمونه دلم میگرفت وقتایی که شکستم
 
از پا افتادم خودمو فراموش کردم تو کمکم کردی خدایا ممنونم ازت بخاطر همه ی خوب
 
و بدهایی که بهم دادی چون میدونم اگه چیزی بد بوده یا اگه چیزی رو بهم ندادی
 
حتما حکمتی داشته ...
 
خدا جونم خدای مهربونم ازت میخوام از این به بعد هم باهام باشه کنارم باشی
 
  
 تو همه ی مراحل زندگی ام کمکم کنی .نذاری خودمو گم کنم خودت راه درست
 
 
 رو نشونم بده تا وقتیکه پیر شدم و این روزهای گذشته رو به یاد آوردم از لحظه به  
 
لحظه اش لذت ببرم و حسرتی تودلم نمونه.خدا جونم خیلی دوستت دارم هم به من  
 
و هم به همه ی دوستای گلم کمک کن تا به همه ی آرزوهای خوب و قشنگشون تو
 
زندگی برسن.تو خودت کنارمون باش.
 
 
 
 
 
 
 
یک عمر به دنبال خدا می گردیم
 
در فاصله ای زخود جدا می گردیم
 
یک عمر اسیر درد و رنجیم هنوز
 
سرگشته به دنبال دوا می گردیم.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 18:44  توسط نسرین  | 

باغ افق....

 
 
 
در آن آغاز بی پایان رویش                       که از باغ افق گل چیده بودی
 
از آن لحظه که احساس دلم را                   به امواج نگاهت دیده بودی
 
چه زیبا شبنمی از آرزو را                         به روی لادن روحم نشاندی
 
دلت مرز عبور از آسمان بود                     و من را به دل این مرز خواندی
 
و اینک من کنار دیدگانت                          وفا را مثل گلها میشناسم
 
اگرچشمان قلبم را ببندند                         تو را تنهای تنها میشناسم
 
همیشه ساحل دلهای عاشق                   به یاد چشم دریا بی قرار است
 
تو تا آن لحظه ای که میدرخشی                 تمام سرزمین دل بهار است
 
سحر وقتی که میخواهد بیاید                     تو را باید از آن بالا ببیند
 
و باید از گلستان نگاهت                            فقط یه شاخه نیلوفر بچیند
 
سحر قدر تو را میداند و بس                         تو یعنی زیر باران تازه گشتن
 
ویا به احترام یک شقایق                             ز مرز آسمانها هم گذشتن.
 
 
 
 
 
 
 
ما میتونیم غم وغصه هامون رو فراموش کنیم .ما میتتونیم صادقانه عاشق
 
بشیم.با معنای واقعی آن.....
 
میتونیم دنیامونو متحول کنیم اگه خودمون بخوایم شادی ها را برای خود
 
بخوانیم.بهترین ها را از آن خود کنیم.عشق بورزیم و ایمان بیاریم به خودمون
 
که قادریم خودمونو و زندگیمونو به بهترین نحو تغییر بدیم.
 
بیایین قدر لحظه هامونو بدونیم تا بعدها حسرت روزهای گذشته رو نخوریم
 
که با افسوس و ایکاش هیچی به حالت اولش برنمیگرده.فقط با یاد خدا
 
دلامونو آرامش بدیم و هیچوقت مایوس و ناامید نشیم که :
 
خدا گر زحکمت ببندد دری                   زرحمت گشاید در دیگری
 
مطمئن باشیم که خدا در هر زمانی و در هر مکانی با ماست اگه ما
 
با خدا باشیم.و هیچ تکیه گاهی محکمتر از اون نیست .و نگران چیزی
 
نباشیم از لحظه هامون لذت ببریم و محکم و با اراده با دلی سرشار از
 
امید و آرزو پیش بسوی یه زندگی زیبا و عالی و آینده ای سرشار از موفقیت...
 
دوستای گلم این همیشه یادمون باشه که شاد بودن بزرگترین انتقامی است
 
که میتوان از زندگی گرفت. همتون رو دوست دارم.
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:49  توسط نسرین  | 

زندگی را دوست دارم...

 
 
زندگی را دوست دارم
 
دوست دارم با تو باشم
 
یا تو باشی در کنارم
 
زندگی بی عشق یعنی
 
لحظه ها را پوچ کردن
 
از سر کوی محبت
 
پا کشیدن کوچ کردن
 
زندگی کردن کجا و زنده بودن
 
خواب دیدن یا نظر را
 
به نظر گاهی گشودن
 
گوش کردن دل سپردن یا
 
صدای زنده ها را ناشنودن
 
آزمونهای دنیا را دوباره آزمودن
 
آزمودن را نخواهم
 
زندگی را دوست دارم
 
زنده بودن را نخواهم
 
زندگی را دوست دارم
 
زندگی یعنی همان خاکی
 
 که آنرا می پرستم
 
یا همان گهواره ی نوری
 
که در آن زنده هستم
 
زندگی یعنی همان عشقی
 
که آنرا می پرستم با تمام وجودم
 
زندگی را دوست دارم از برای مهربانی
 
مهربانی عاشقی باشد تمام زندگانی.
 
 
 
 
 
 
 
سلام دوستای گلم خوبین؟خوشین؟بکشین کنار نسرین خانوم گل اومده؟
 
نمیدونین دلم چقدر براتون تنگ شده بود .بچه ها جاتون خالی
 
قربون امام رضا برم خوب موقعی منو طلبید .
 
رفتم مشهد و هرچی غم وغصه داشتم ریختم از دلم بیرون و شاد و سبک
 
برگشتم.ایشالا قسمت شمام بشه.
 
ولی در عوض این پونوزده  روزیکه نبودم مجبور شدم دوشیفته برم اداره
 
بی انصافا نذاشتن یه روزم استراحت کنم ولی ارزششو داشت
 
خلاصه خیلی خوش گذشت جاتون خیلی خالی بود همتونو دوست دارم
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:5  توسط نسرین  | 

لحظه های سبز....

 
 
 
هنوز سکوت مبهم تو از حریم پنجره تجاوز نکرده
 
هنوز تکرار لحظه های سبزت بر غریبی سایه ها نمی گرید
 
تا بشوید بهت رنگین غصه هایم را ....
 
چه میشد می امدی! .....چرخی می زدی
 
بر قلب گر گرفته ام.بر شانه های خسته ام
 
که جایی برای طلوع خورشید ندارد چه می شد می آمدی!
 
سکوت پنجره را با اشاره ای می شکستی
 
و پشیمانی پیشانی ام را با آبشار صمیمی ات میشستی
 
انتظارم تا شانه های تو میرسد
 
چه میشد عقربه ها را کنار میزدی سوار بر بال نسیم
 
کوچه های غربت را در می نوردیدی تا خاطرات کهنه
 
با آمدنت خیس خیس شود ..
 
تا آن روز من سکوت چشمان پنجره را رسوا نخواهم کرد
 
به امید روزی که :
 
                            قدم بر چشمانم گذاری .
 
 
 
 
 
 
 ای قلب کوچک من تاب بیاور و عزیز من نترس از لرزشهای گاه و بیگاهت
 
میدانم بعضی وقتها بی مهری آدمیان تو را می لرزاند.
 
روزگار غریبی است عشقها پوشالی.آرزوها چه دور .
 
رویاها محال ودست نیافتنی.قلبها سیاه و تیره.
 
ولی تو ناراحت نباش مهربان من تو اینگونه نیستی و نباید باشی
 
دروغ و ریا نمی شناسی .نامهربان نیستی .نمی سوزانی.نمی رنجانی.
 
تو خدا را داری.خدا با توست.درون توست.اگر تو با خدا باشی مطمئن باش
 
که خدا با توست.عاشق باش.عاشقانه دوست بدار
 
میدانم خیلیها تحمل عشق و محبت زیادی رو ندارند
 
مهم نیست...تو خودت باش آنگونه که باید باشی
 
خودت رو بشناس و باور کن.ایمان بیاور به اینکه قادری
 
هر چیزی رو که در زندگی میخواهی به دست بیاوری
 
خدایا به بزرگیت قسم.به مهربانیت قسم :
 
با من باش همیشه کنارم باش.تو خود مواظب من باش
 
تا نلغزم.نیفتم.دستم را بگیر.نگذار دیو غرور و خودخواهی
 
بر من غلبه کند یا خدایی ناکرده باعث آزار و رنجش کسی شوم
 
میخواهم همان گونه باشم که تو میخواهی خودت کمکم کن.
 
 
                   
                                                
             
 
 
خدایا به فرشتگانت بسپار که در لحظه لحظه ی نیایش خویش دوستان
 
مرا از یاد نبرند....
 
دوستای عزیز و مهربونم پیشاپیش عید نوروز رو به همتون تبریک میگم
 
امیدوارم که سال جدید سالی  سرشار از موفقیت و شادی براتون باشه
 
دوستای گلم گذشته ها گذشته امیدوارم که در این سال جدید هممون
 
به همه ی آرزوهامون برسیم .به امید خدا...
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:1  توسط نسرین  | 

عشق من...

 
 
کمی تا قسمتی ابریست چشمان تو انگاری
 
سوارانی که در راهند میگویند می باری
 
تو را چون لحظه های آفتابی دوستت می دارم
 
مبادا شعله هایم را به دست باد بسپاری
 
مبادا بعد از آن دیدارهای خیس و رویایی
 
مرا در حسرت چشمان ناز خویش بگذاری
 
زمستان بود و سرمایی تنم را سخت می لرزاند
 
و من در خواب دیدم در دلم خورشید می کاری
 
هوا سرد است و نعش صبح روی جاده می رقصد
 
عطش دارم بگو:
 
کی بر دلم یک ریز می باری....
 
 
 
 
دیدی آخر ای همه دنیای دل
 
                                                               ای همه سرمایه ی سودای دل
 
در وجودم آتشی افروختی
 
                                                              با محبت تار و پودم دوختی
 
همدمی در خلوت شبهای من
 
                                                            شادی روح و دل تنهای من
 
در تو معنای صفا را یافتم
 
                                                          گشتم عمری تا وفا را یافتم
 
ای نگاهت گرمتر از باده ها
 
                                                         ای دلت پاکیزه چون سجاده ها
 
ذره ام خورشید بی همتا تویی
 
                                                       قطره ای اشکم شبنم دریا تویی
 
تا به دل درد آشنایی می کنی
 
                                                      بر وجود من خدایی می کنی...
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:59  توسط نسرین  | 

تقدیر

 
 
خداحافظ .... چه تلخ است آخر این داستان امشب
 
غروری خسته ما را میکند نامهربان امشب
 
همین یک عشق ساده راز پیوند بزرگی بود
 
چه شد این پل فرو پاشید از هم ناگهان امشب
 
تو وقتی نیستی من هر کجا باشم دلم تنگ است
 
چه فرقی میکند بی تو زمین یا آسمان امشب
 
من و یک روح سرگردان و اقیانوسی از غربت
 
کجایم میکشد این کشتی بی بادبان امشب
 
مپرس از لرزش دست و دلم که کوه اگر باشد
 
کمر خم میکند در زیر این بار گران امشب
 
گشتم هفت نه هفتاد خوان را با کمال عشق
 
مرا رد کردی آخر با کدامین امتحان امشب
 
چه میگویی که فردا عاشقت را ترک خواهی کرد
 
من از دلواپسی جان میسپارم بی گمان امشب
 
تو از من من هم از دنیا وداعی سخت دلگیر است
 
گل من تا سحر در پیش این عاشق بمان امشب
 
 
 
 
عشقت به دلم اگر بتابد چه کنم
 
مهرت به سرای من بخوابد چه کنم
 
یک دم به سوال من جوابی بده دوست
 
روزی که دلم تو رو بخواهد چه کنم؟؟
 
 
 
 
 
گُفتند ستاره ها را نمی توان چید .... و آنان باور کردند برای چیدن ستاره حتی
 
دستی دراز نکردند اما باور کن که من بسوی زیباترین و دورترین ستاره دست
 
دراز کردم و هر چند دستانم تهی ماند اما چشمانم لبریز ستاره شد....
 
فرارسیدن میلاد حضرت عیسی (ع) را به تمامی دوستای عزیزم تبریک میگویم.
 
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 16:55  توسط نسرین  | 

آبی.خاکستری.سیاه

 
 
 
در شبان غم تنهایی خویش
 
عابد چشم سخنگوی توام
 
من در این تاریکی
 
من در این تیره شب جان فرسا
 
زائر ظلمت گیسوی توام
 
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
 
گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود
 
شکن گیسوی تو موج دریای خیال
 
کاش با زورق اندیشه شبی از شط
 
گیسوی مواج تو من بوسه زن بر
 
سر هر موج گذر می کردم
 
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور
 
کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پرپیچ تو
 
راهی می جست چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
 
گونه ام بستر درد
 
کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو
 
تهی می شدم از بود و نبود ......
 
 
 
 
 
 
من دور ریختن برگها را در امتداد تنهایی خویش
 
باور میکنم.ای مهربان بودنم را به من بفهمان
 
و بگذار پاییزان دلم فرو بریزد و بدان که هر گاه
 
از اوج یادم میگذری من با تار زخمی خیال انگیز
 
وجودم برایت می نوازم هر آهنگی که دوست داری.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:36  توسط نسرین  | 

آخرین دیدار

 
 
 
 
 
 
 
 
آمدی به دیدارم ولی همراه اندوه
 
 آمدی با دیدگان اشک شسته
 
 آمدی همچون گل پاییز دیده
 
 گفتم شگفتا ای دلارام ای پناهم
 
 این سایه ی غم  چیست در موج نگاهت
 
 از گفته ی من لحظه ای به خود پیچید
 
 گفت آمدم عشق تو را بدرود گویم
 
 اینک بدان این آخرین دیدار ما بود
 
 زیرا که من در پنچه ی تقدیر اسیرم
 
 در حصار سرنوشتم
 
 از رفتن راهی که دارم ناگزیرم
 
 با گریه گفتم ای آخرین دیدار پر رنج
 
 پایندگی کن تا از دو چشمش
 
 قدرت ماندن بحواهم
 
 تا با نگاهش راز جاویدان بگویم
 
 او رفت و من دیدم
 
 آن لحظه های آشنایی
 
در کام مرگ است .......
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 آن زمانی که نگاه ها با هم بیگانه اند
 
در دنیایی که نامردی ها بی شمار و دلسوزی ها
 
اندک اند به روزگاری که بازارش خریدار وفا نیست
 
مژده ات می دهم که تا آخر ین نفس
 
وفادارم و عاشقت می مانم.
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:16  توسط نسرین  |